امروز دلم می خواست یا من از این دنیا نابود شوم یا تلفن از این دنیا.
هربار که تلفن زنگ می خورد همه ی وجودم می لرزد و وحشت می کنم. از تماس . از صمیمیت. از ته دل درد و دل کردن در شبی برای دوستی, در روزی برای یاری کننده ایی وحشت دارم.
من می ترسم.
از هر ندایی که مرا می خواند, می ترسم. دلم می خواهد توی یک گوشه ی امن, همه ی ضجه ها و بغض های فرو خورده ام را بیرون بریزم.
من از همه ی لبخند های دوستانه, از همه ی جمله های محبت آمیز ,از همه ی نفس ها و نگاه ها می ترسم. از زن . از مرد. از پیر . از جوان. از دوست . از دشمن...
دلم می خواست چند ماهی گم و گور دنیا و آخرت شوم تا دنیایم, فکرم و روح خسته ام آرام بگیرد. همه ی راه ها را دوباره دارم امتحان می کنم.
مطالعه. جدول. پازل تصاویر. ورزش. مراقبه. مکعب روبیک. نیایش...
اما دنیا, انگار روند بیو شیمی اش برای من تغییر کرده است... بعد از ورزش انگار غم دنیا به دلم رسوخ کرد...
دلم برای همه ی روزهای شاد دنیا تنگ است