تبليغاتX
http://chistanote.blogfa.com

http://chistanote.blogfa.com

شاید

دلم می خواست شور نوشتن داشته باشم... اما بقول نویسنده ی آن سررسد جلد چرمی که نوشت:

" آخر با بغض که نمی شود حرف زد.. با بغض تنها می شود زار زد... تنها می شود تنها شد.. " و قبل از آن هم نوشته بود : " تا تو نیایی دیگر هیچ نمی نویسم.." .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط chista  | 

این یک واقعیت مشهود و قابل اثبات بوده و است برای خودم و خیلی از آدم های اطرافم که من از هر چیزی که مزه توت فرنگی بدهد متنفرم البته بجز خود میوه ی توت فرنگی. چون معتقدم که نفرت انگیزترین اسانس در دنیای آشپزی و شیرینی پزی و غیره همان مزه ی توت فرنگی ست.

بستنی توت فرنگی, آب نبات توت فرنگی, شربت توت فرنگی, شیرینی توت فرنگی... یاد آور مزه ی آسپرین بچه یِ پلاستیک پرسِ زورکی است که با تهدید و مجموعه ایی از فواید آن به حلق و معده ام ریخته می شد...

اما دیروز احساس کردم که تغییر شگرفی در اسانس های توت فرنگی در دنیای صنعتی افتاده است... به عادت همیشه برای درست کردن میان وعده یا همان چلسمه هایی که باید در هر خانه ایی پیدا شود, بدلیل علاقه ی مرد خانه به محصولات مذکور توت فرنگی, مشغول درست کردن ژله نامبرده شدم.

بعد از بستن شمایل ژله نمی دانم چرا و به چه دلیل.. نمی دانم ! از ژله مبارک خوردم... برخلاف تصور احساس عق و استفراغ به من دست نداد. عجیب بود... متعجب و با شک و تردید قاشق دوم را خوردم... مزه همچنان خوب بود و تغییری نکرد. در همه ی زندگی ام این دومین باری بود که یک چیز توت فرنگی ایی می خوردم بدون حس آسپرین.. یک بار آن یک عصرانه بود : کیک توت فرنگی با قهوه در بلاد کفر... و حالا بعد از سالهای دور از خانه ژله ی توت فرنگی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط chista  | 

این که از چه سنی اینها را میدانستم و اخبارش از کجا به من و همه ی آدم های اطرافم رسیده بود را نمی دانم.. اما تا بوده نبوده همه از هیتلر متنفر بوده اند و بوده ایم! و همچنان هزاران فیلم و گزارش و درباره ی کشتارهای دسته جمعی مرد احمقی که حماقتش جهان شمول شد تولید می شود و من امروز به جرات شاید حتی بیشتر از شناختی که نسبت به کمد لباسی خودم دارم اطلاعات کامل و جامعی دارم مربوط به دیکتاتوری آلمان و سر به نیست کردن نسل یهود!!!

چند روز پیش مقاله ایی خواندم از یک نسل کشی در ایران بوسیله ی انگلیس در جنگ جهانی اول. و باز هم جمله ی دبیر تاریخم در دبیرستان برایم تداعی شد که می گفت: " سیاست انگلیس همیشه سیاست تاثیر گذار ولی پشت پرده ست.. اتفاق می افتد.. فاجعه.. مرگ و تغییر به نفع ! اما هیچ کس به طور مستقیم انگلیس را نمی بیند.. اما تابلو ترین حرکت های سیاسی مربوط به روسیه است;;;

شاید اینطور به نظر برسد که من احساساتی شده ام و خونم به جوش آمده! شاید این طور تحلیل شود که کجاست یک منبع موثق تا این داستان را تایید کند..؟؟

گیرم که همه ی این داستان سرتاسر چرندیاتی حاصل از ذهن متعصب من باشد! گیرم که جو سازی چهارتا ایرانی تبار است برای محق جلوه دادن خود; که برای موجه دانستن عقب ماندگی خود دست به دامن نوشته های این چنینی شده اند...

در هر صورت اگر حتی ده درصد این فاجعه واقعیت بوده باشد من برای خودم بی نهایت متاسفم که...

بگذریم.. این هم مقاله ی مذکور:


هیچ می دانستید که در جریان جنگ جهانی اول حدود 40 در صد مردم ایران کشته شده اند ؟ یعنی تقریبا نیمی از کل مردم کشور .

در رابطه با جنگ جهانی اول می گویند که بزرگ ترین و ویرانگر ترین جنگ تمام تاریخ بشریت بوده و باعث مرگ بیش از 10 میلیون انسان شده است . ( رقم 10 میلیون را کمی سبک و سنگین کنید , 10 میلیون مرگ !!! در طی کمتر از 4 سال )می دانستید که این آمار بدون در نظر گرفتن کشته های قحطی حاصل از جنگ در ایران است ؟ چرا که فقط حدود 9.5 میلیون نفر در ایران کشته شدند . از قحطی و بیماری های واگیردار که در نتیجه ی سو تغذیه در جامعه همه گیر شدند .

در فاصله ی سالهای 1293 تا 1294 خورشیدی ( 1914 تا 1915 میلادی ) انگلستان از جنوب , دولت عثمانی از غرب و روسیه از شمال ایران را به تصرف در آوردند و حکومت وقت که کمترین توانی برای مقاومت در برابر این سیل بنیان کن دشمنان را نداشت فقط نظاره گر بود .

در سالهای بعد روسیه ی تزاری که در نوع خود کشور ضعیفی محسوب می شد در پی توافقی با دولت انگلستان , ایران را واگذار کرد . در همان زمان عثمانی ها هم به مرز فروپاشی رسیده بودند  ( جنگ جهانی اول که از حیث گستردگی ابعاد شگفت آوری دارد باعث نابودی 4 امپراطوری بزرگ و قدرتمند اروپا یعنی : امپراطوری اتریش مجار , روسیه , آلمان و عثمانی شد )  

بنابراین استعمار پیر تنها بازیگردان عرصه ی سیاست ایران شد و با خرید گسترده ی غلات و جلوگیری از واردات کالا به ایران و اجازه ندادن برای ورود کمکها دولت آمریکا به ایران باعث ایجاد نایابی مواد غذایی در کشور شد و خشکسالی و بارندگی کم هم قوز بالای قوز شد و چنان قحطی در کشور بروز کرد که بیش از 40 درصد مردم ایران را به کام مرگ برد ( 1917 تا 1919 ) .

نکته ی جالب گزارشهای دلسوزانه ی سفیر وقت دولت آمریکاست که باعث می شود محموله های بزرگ مواد غذایی برای کمک به مردم تیره روز ایران ارسال شود که انگلیسیها به هیچ وجه اجازه ی ورود آنها را به کشور نمی دهند .

"داناهو افسر شناخته شده اطلاعات نظامي انگلستان و نماينده سياسي آن دولت در غرب ايران در سالهاي 1918 و 1919 درباره قحطي درغرب ايران اينگونه مي نويسد: " اجساد چروكيده زنان و مردان، پشته شده و در معابر عمومي افتاده اند. در ميان انگشتان چروكيده آنان همچنان مشتي علف كه از كنار جاده كنده اند و يا ريشه هايي كه از مزارع در آورده اند به چشم مي خورد؛ با اين علفها مي خواستند رنج ناشي از قحطي و مرگ را تاب بياورند. در جايي ديگر، پابرهنه اي با چشمان گود افتاده كه ديگر شباهت چنداني به انسان نداشت،چهار دست و پا روي جاده جلوي خودرويي كه نزديك مي شد مي خزيد و در حالي كه ناي حرف زدن نداشت با اشاراتي براي لقمه ناني التماس مي كرد...".

مرحوم محمد علي جمال زاده تلفات وحشتناك شيراز را اين طور روايت مي كند:"جنگ اول جهاني در آستانه اتمام بود[ پائيز 1918] كه در دل شبي تاريك و هولناك سه سوار ترسناك كه هر كدام شمشير و شلاقي به بر داشتند به آرامي از ديوارهاي شهر عبور كردند و به آن وارد شدند. يك سوار نامش" قحطي" ديگري" آنفلوانزاي اسپانيايي" و آخري" وبا "بود.

 طبقات فقير، پير و جوان، همچون برگ پائيزي در برابر حمله اين سواران بي رحم فرو مي ريختند. هيچ غذايي پيدا نمي شد، مردم مجبور بودند هرچه را كه مي توانستند بجوند و بخورند. به زودي گربه و سگ و كلاغ را نمي شد يافت. حتي موش ها نسلشان بر افتاده بود. برگ، علف و ريشه گياه را مانند نان و گوشت معامله مي كردند. در هر گوشه و كنار، اجساد مردگان بي كس و كار پراكنده بود. بعد از مدتي مردم به خوردن گوشت مردگان روي آوردند.

نکته ی جالب توجه آن است که بعدها به هیچ عنوان از این نسل کشی و توحش انگلیسیها نامی به میان نیامده و هرگز کسی عنوان نکرد که هیچ کشوری به اندازه ی ایران از جنگ جهانی اول آسیب ندیده , جنگی که ایران در آن بی طرف اعلام شده بود . سال قبل در کشورمان روی داده به این اندازه برای ما ناشناخته و مجهول باقی مانده بوده ؟


 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط chista  | 

خودم هم متوجه این هستم که دیگر دستم به نوشتن توی این صفحه ی سفید نمی رود مثل گذشته...

و خودم هم میدانم که چه مرضی دارم. اینقدر که باید مراعات همه چیز را کرد!!!

من همیشه با این "مراعاتِ" لعنتی مشکل داشتم از همان وقتی که فینگیلی تر بودم تا همین حالا. معتقدم آنکه مراعات می کند انسان دو رو و دو رنگی است و مظلوم بودن را هم دوست ندارم چون باز هم معتقدم که جرم مظلوم از ظالم بیشتر است که سر خم می کند و کولی می دهد به هر مادر مرده ایی!!! اما در حال حاضر به میمنت و مبارکی این خودم هستم که اینکاره شده ام.

دلم می خواهد کلی چیز بنویسم و پایش همه ی عکس های خوشگلم را بگذارم اما به پدیده ی مراعات بر می خورم. چه عکس های گرفته ام چه نگرفته هایی که نشد. دلم می خواست که می شد دست کم از دل خواسته هایم بنویسم تا دلم کمی خوش خوشانش شود. دلم می خواست! نه حتی که دلم می خواهد باید بگویم که می خواست!

زیرا اگر قرار بر نوشتن باشد باید یک جوری از خجالت این همه سفیدی دربیایی که دل خودت به اضافه ی مرده و زنده ات خنک شود.. اما وقتی که خنک نمی شوی چه فایده ورق سیاه کردن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط chista  | 

دنیای این روزای من...

داریوش باز هم برای مردم تنها از تنها مانده شدنشان می خواند و من فکر می کنم که نکند پایان همه ی داستان ها قرار است که این باشد!!!!

خواهری برایم نوشته است که این طور نیست و خیلی جمله های قشنگ دیگر. از فرط اشک هاییم که نمی دانم چرا تمامی ندارند و نمی دانم کدام زخمی واشده که این جور چرک به روحم می پاشد; گوشم درست ته  ته گوشم می خارد و احتمالا این همان ربط گوش و حلق و بینی بهم دیگر است... مثل ربط یک بغض به هزار زخم!!! نه گوش پاکن و نه انگشت کوچک و ظریف دست چپم هم به این نقطه نمی رسد...

شوخی های نیمه شبم هم نمی تواند این اشک ها را خاتمه دهد. به جمله های زیبای خواهری که توی لیست نظرات دیدم فکر می کنم...

آی خدای بزرگ! سلام.

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط chista  | 

دارم فکر می کنم به خودمان. که ما آدم ها چه چیزی را بابت چه می دهیم؟؟؟

به عاشقی هایمان فکر می کنم و اینکه بابتش چقدر توی رختخواب هایمان اشک می ریزیم و نجوا می کنیم تا بدستش آوریم و بعد ممکن است نجوا ها مختصر و مفید شود...

نمی شود گله کرد چون روزگار روزمره ی ما هر روز صبح زنان و مردانی را می طلبد که خواب هایشان را به روزهای کاری نیاورند... کار کنند و توان داشته باشند برای سرو سامان دادن به خروار خروار کاری که باید انجام شود. هر روز و هر روز.

اما من از این همه روزمرگی می ترسم. می ترسم که روزی روزگاری از راه برسد که برای چشم در چشم هم یک لیوان اب خوردن هم وقتی نداشته باشیم. من می ترسم. اینکه روزی روزگاری از روی این الگوی متعفن " عادت " سلام کنم و جانم و تصدق هایم را ردیف کنم برای آنکه از همه بیشتر دوستش داشته ام...

هر روز این را می گویم که : " چقدر دلتنگم تا با تو سخن بگویم. تا بگویم که چقدر دلتنگم... "

من از گم و گور شدن توی خیابان و ترافیک و این غم نان لعنتی می ترسم که مرا بی حوصله کند. خسته کند. بی رمق کند ... رمق اشتیاق عشق ورزیدن ها و بازی ها را از من بگیرد... من از گیر کردن در این لجن همه گیر می ترسم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط chista  | 

نعنا به زندگی طبیعی خودش برگشت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط chista  | 

اینجا اتاق های پر نور دارد و درخت های پائیزی بدون زور گلخانه. مردمی که برای سلامتی اشان نگران هستند و پیادروی می کنند چه با شکم های بزرگ و چه شکم های کوچک و جمع و جور. 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط chista  |